تبليغاتX
ಇಇ۩۩ جولــــان ۩۩ ಇಇ






















ಇಇ۩۩ جولــــان ۩۩ ಇಇ

غیر محرمانه

روزی خواهد رسید!!

به روشنای صبح سوگند 


سراسر مهربانی خواهد بود 

روزی خواهد  رسید ،


همسرمان ، 

خود عشق خواهد شد


پورمان ، 


شفافیت 


دختمان ، 

انسانیت خواهد شد


روزی خواهد رسید ،

که شبش را 


ماه کوچکمان ، روشنی بخش کافیست 


عینک ها همه خواهند شکست در آن روز 

رو بنده ها خواهند افتاد


عاقبت چشم ها مان به سخن گفتن شادامان خواهند شد


روزی خواهد آمد، 


باد آن روز با خود عطر خدا خواهد آورد 

روزی خواهد آمد! همه سختی ها مان بی معنی خواهند شد


مشکل ها مان هم


فاصله بی معنی خواهد شد ..


روزی خواهد آمد،


دیواری که ز تنها روزنه ی مسدودش


زندگی را می دیدیم


خواهد ریخت


ترس جان خواهد باخت


من می دانم ،


روزی خواهد آمد ... 


                                      "حمید سرتیپ زاده"

نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:54 توسط سارا|

 

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،


بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

**
شادی شکستن قلک پول،

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،

بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،!
**

داشتم با خودم فکر میکردم که ،اون موقع ها مگه حال و هوای عید

 چجوریا بوده که فرهاد یه همچین ترانه ای خونده که بعد از این

 همه مدت شور شوق اومدن عید رو میشه تو صداش حس کرد..


تازه آخرشم اینو میگه:


با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم ...

**

 

با اینکه این ترانه رو خیلی دوست دارم و از انرژی که تو صداش

 هست لذت میبرم ، ولی اومدن یا نیومدن سال نو برام فرقی نداره ...

دلیل این همه بی تفاوتی چیه ؟؟!!

ولی باز با این حال ، برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم .


نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1390ساعت 19:24 توسط سارا|

وقتي جهان از ريشه جهنم

و آدم از عدم

و سعي از ريشه هاي ياس مي آيد

وقتي يک تفاوت ساده در حرف

کفتار رابه کفتر تبديل ميکند

بايد به بي تفاوتي واژه ها

و واژه بي طرفي مثل نان دل بست

نان را

از هر طرفي که بخواني

نان است.

..
قيصر امين پور

نوشته شده در یازدهم آبان 1390ساعت 16:45 توسط سارا|

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

از: معصومه شیخمرادی

نوشته شده در هجدهم تیر 1390ساعت 11:28 توسط سارا|

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

چه اسم آشنایی

صدات می یاد ... اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

****

کم کم اسفند داره بقچه ش رو می بنده که بره . بوی بهار همه جای شهر پیچیده تو ترافیک

 ماشینا ,تو تشت پر از ماهی قرمز کنار خیابون ,تو سبزه کوچولوهای گل فروشا, تو پلاستیکای

 پر از خرید مردم ,تو ....

امیدوارم سال 90 برای همه ی کسانیکه وبلاگم رو می خونن سالی پر از سلامتی و شادی و

آرامش باشه . بیایم همگی با دلی پر از عشق و لبی پر از خنده و قلبی پر از صمیمیت به استقبال

 نوروز بریم .

خیلی دوستتون دارم خیلی مواظب خودتون باشید خیلی تعطیلات بهتون خوش بگذره .

 

"سفره های آرییایتون سبز باد"

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادا ........

 

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:49 توسط سارا|

در مجالی که برایم باقی است...

باز همراه شما مدرسه ای میسازم

که خرد را باعشق

علم را با احساس

و ریاضی را با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را

حاضر و غایب بکند

و به جز ایمانش

هیچ کسی چیزی را حفظ نباید بکند

مغز ها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

که به جای مغز، دلها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ جنگ را بردارند..

در کلاس انشاء

و کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد ار این

باز همواره نگوید "هرگز"

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی  تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را رفتن و برگشتن از قله گوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در جنگل و دشت

مشق شب این باشد

 

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم:

" عدل ، آزادی ، قانون ، شادی "

امتحانی بشود

که بسنجند ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقی است

با همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما....

** 

شعراز:مرحوم مجتبی کاشانی

*************

پ ن:  تولــــدم مبــــارک

نوشته شده در پنجم اسفند 1389ساعت 19:13 توسط سارا|


آخرين مطالب
» روزی خواهد آمد ...
» بوی عیدی
» وقتی جهان ..
» بغض تازه
» س مثل سبزه بهار
» در مجالی که برایم باقی است...
» آشفتگی
» من از هجوم وحشی دیوار خسته ام
» رسم هر ساله
» بهشت بی تکرار
Design By : Pars Skin