ಇಇ۩۩ جولــــان ۩۩ ಇಇ
غیر محرمانه
روزی خواهد رسید!! به روشنای صبح سوگند روزی خواهد رسید ، خود عشق خواهد شد شفافیت دختمان ، انسانیت خواهد شد که شبش را ماه کوچکمان ، روشنی بخش کافیست رو بنده ها خواهند افتاد عاقبت چشم ها مان به سخن گفتن شادامان خواهند شد روزی خواهد آمد، روزی خواهد آمد! همه سختی ها مان بی معنی خواهند شد روزی خواهد آمد، دیواری که ز تنها روزنه ی
مسدودش زندگی را می دیدیم خواهد ریخت ترس جان خواهد باخت من می دانم ، روزی خواهد آمد ... "حمید سرتیپ
زاده" داشتم با خودم فکر میکردم
که ،اون موقع ها مگه حال و هوای عید چجوریا بوده که فرهاد یه همچین ترانه ای خونده
که بعد از این همه مدت شور شوق اومدن عید رو میشه تو صداش حس کرد.. تازه آخرشم اینو میگه: ** با اینکه این ترانه رو خیلی
دوست دارم و از انرژی که تو صداش هست لذت میبرم ، ولی اومدن یا نیومدن سال نو برام
فرقی نداره ... دلیل این همه بی تفاوتی چیه ؟؟!! ولی باز با این حال ، برای همه
سال خوبی رو آرزو میکنم . در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند از: معصومه شیخمرادی
صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی صدات می یاد ... اما خودت کجایی وا بکنیم پنجره ها رو یا نه تازه کنیم خاطره ها رو یا نه **** کم کم اسفند داره بقچه ش رو می بنده که بره . بوی بهار همه جای شهر پیچیده تو ترافیک ماشینا ,تو تشت پر از ماهی قرمز کنار خیابون ,تو سبزه کوچولوهای گل فروشا, تو پلاستیکای پر از خرید مردم ,تو .... امیدوارم سال 90 برای همه ی کسانیکه وبلاگم رو می خونن سالی پر از سلامتی و شادی و آرامش باشه . بیایم همگی با دلی پر از عشق و لبی پر از خنده و قلبی پر از صمیمیت به استقبال نوروز بریم . خیلی دوستتون دارم خیلی مواظب خودتون باشید خیلی تعطیلات بهتون خوش بگذره . "سفره های آرییایتون سبز باد" ساقیا آمدن عید مبارک بادا ........ در مجالی که برایم باقی است... باز همراه شما مدرسه ای میسازم که خرد را باعشق علم را با احساس و ریاضی را با شعر دین را با عرفان همه را با تشویق تدریس کنند لای انگشت کسی قلمی نگذارند و نخوانند کسی را حیوان و نگویند کسی را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند و به جز ایمانش هیچ کسی چیزی را حفظ نباید بکند مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس درس هایی بدهند که به جای مغز، دلها را تسخیر کند از کتاب تاریخ جنگ را بردارند.. در کلاس انشاء و کسی حرف دلش را بزند غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند تا کسی بعد ار این باز همواره نگوید "هرگز" و به آسانی همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشی تکرار شود رنگ را در پاییز تعلیم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگی را رفتن و برگشتن از قله گوه و عبادت را در خدمت خلق کار را در کندو و طبیعت را در جنگل و دشت مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم: " عدل ، آزادی ، قانون ، شادی " امتحانی بشود که بسنجند ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم در مجالی که برایم باقی است با همراه شما مدرسه ای می سازم که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما.... ** شعراز:مرحوم مجتبی کاشانی ************* پ ن: تولــــدم مبــــارک

| Design By : Pars Skin |

